تبليغاتX
پرستوها
عمومی
 

 

فرصتي نيست تا بينديشم
فرصتي نيست تا رسيدن مرگ
من به اميد قطره اي باران له شدم زير دانه هاي تگرگ
فرصتي نيست تا بينديشم
وقت رفتن هميشه نزديک است
جاده ها پر ز اشتياق منند
آسمان هم هميشه تاريک است
فرصتي نيست تا بينديشم
شعله شمع رو به خاموشيست
لحظه ها را ز ياد خواهم برد.
|+| نوشته شده توسط پرستوی مهاجر در چهارشنبه بیستم خرداد 1388  |
 
 جونم پیشاپیش تولدعزیزدلمو حمیدجون تبریک میگم
امروز خدا یک به زمین هدیه داد
زمین اونرو به دست سرنوشت داد
وسرنوشت اونرو تو قلب  من کاشت
تا باغچه خالی قلبم جایگاه یک باشد
یاسمنم تولدت مبارک
     
 
 
|+| نوشته شده توسط پرستوی مهاجر در چهارشنبه بیستم خرداد 1388  |
 
|+| نوشته شده توسط پرستوی مهاجر در چهارشنبه بیستم خرداد 1388  |
 

first love


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط پرستوی مهاجر در چهارشنبه بیستم خرداد 1388  |
 
 

   به هم که مي رسيم سه نفريم   

من       تو      بوسه
از هم که جدا مي شيم چهار نفريم

تو وتنهايي       من و عذاب
           

|+| نوشته شده توسط پرستوی مهاجر در سه شنبه پنجم تیر 1386  |
 

 

محبت را ز ماهي بايد اموخت

 

كه گر ابش جداسازي بميرد

 

 

 

در اين دنيا كه نامردان عصا از كور ميدزدند

 

من خوش باور نادان محبت ارزو كردم

|+| نوشته شده توسط پرستوی مهاجر در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386  |
 

 

درداكه تومردسفرعشق نبودي افسوس كه دل غافل من ديرخبرشد

 

 

 

خدارا ديدم كه سرنوشت انسانها را با جوهري طلايي و

 

قلمي راست و كشيده مينوشت ولي افسوس زماني كه

 

نوبت به من رسيد قلم شكست و جوهر فرو ريخت

 

و خداوند به ناچار سرنوشت مرا با جوهري سياه

 

و قلمي شكسته نوشت

|+| نوشته شده توسط پرستوی مهاجر در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386  |
 

 

 

گريه نكن هيشكي لياقت اشكاتو نداره اونیهم که داره طاقت دیدنشو نداره

 

 

 

 

  اشك در چشمان من طوفان غم دارد ولي

 

خنده بر لب ميزنم تا كس نداند درد من

|+| نوشته شده توسط پرستوی مهاجر در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386  |
 
 

در شبی تیره تر از من رفتی

تا در زمستانی سرد         سپردی من را به سکوتی مبهم

عشق نفرینی من!

تو نمی دانی که چه کردی با من

و گذشت ان شب سرد

بر من خانه به دوش

وسحرگاه کسی

به نوازش دستی بر سر من کشید

و مرا با خود برد

باد را می گویم!!!

 

|+| نوشته شده توسط پرستوی مهاجر در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386  |
 
تو می دانی که بد کردی

تومی دانی که بارفتن ازاین کنج دل تنگم مرا تودربه در کردی

تومی دانی که باقلب سیاه وسنگ وآتشینت مراخونین جگرکردی

چه راهت ازدل پردردمن اما گذرکردی

نکن گریه برای من

نمی خواهم بریزی گوهرچشمت به پای من

نمی خواهم دگرتوبشنوی حتی صدای من

در این دنیا خودم هستم وخدای من

نمی خواهم توبرگردی

نمی خواهم بگویی دردل شب های تنهایم توشبگردی

بدان باقلب تنهایم چه ها کردی

نمی بخشم

تورامن باتمام خنده هایت هم نمی بخشم

قسم برآن زمان باتوبودن ها

که هرگز دل شکستن های تلخت رانمی بخشم

نمی مانم

نمی مانم دگرمن درکنارتو ....نمی مانم

ازاین جا می روم

تاگم شدم دربی کسی های غریب خود

که تاباورکنی هرگزکنارتونمی مانم

نمی بینم

اگرتالحظه ی مرگم جلوی چشم من باشی

تورادیگر نمی بینم

توازچشم من افتادی

نمی سازم

دگرشعری برای رفتن قلبت نمی سازم

دگردرگوشه ی تاریک وسرد این اتاق غم

برای ازتوخواندن ها من آهنگی نمی سازم

نمی گریم دگرهرگزبرای قلب سردوبی وفای تونمی گریم

تومی دانی

تومی دانی که بدکردی

نکن گریه برای من

نمی خواهم توبرگردی

نمی بخشم

نمی مانم

نمی بینم

نمی سازم

نمی گریم برای تو!

تومی دانی

تومی دانی تمام قسم ها را

توحتی لحظه ای درزندگی باور نکردی عشق بی پایان این دل را

ولی این را توباورکن

قسم برپاکی عشقای رویایی

قسم برصافی دل های دریایی

قسم برگریه ی شبهای تنهایی

توبدکردی

بدان اما هنوزهم دوستت دارم

                             

|+| نوشته شده توسط پرستوی مهاجر در پنجشنبه دهم خرداد 1386  |
 
 
بالا